تبليغاتX
وبلاگ چغاگرگ
افتتاح پروژه جدید سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 6:28
آماده شدن مدرسه تازه ساخت شده توسط جناب مهندس پرویز هیبدی در چغاگرگ تا ۵۰ روز دیگر  و افتتاح آن

DSC00897

تاریخ دقیق افتتاحییه بعدا به اطلاع همتباران خواهد رسید

هم زمان با افتتاحیه این پروژه همایش  یاد یارون  به یاد بزرگان و نیاکانمان  در چغاگرگ برپا میشود از همه همتباران هیودی درخواست میشود چنانچه مطالبی از جمله عکس - مقاله- شعر - و...دراین مورد دارند میتوانند به ایمیل وبلاگ چغاگرگ ارسال نمایند تا هماهنگی لازم جهت ارائه آن انجام گردد

 ................................................................................................................

واما در چند وقت اخیر ضمن سفر به روستای کاج و روستای چغاگرگ  وسفر یک روز ای  هم در دزفول داشتم ضمن دیدار با همتباران با جناب ربانی نویسنده کتاب هیودی هم ملاقاتی داشتیم

 

DSC00936

DSC00938

 و سپس راهی تهران شدم

بعد از گذشت از خيابانهاي بزرگ تهران و جند ساعتي معطلي در ترافيك اين شهر در نهايت  بر سر خيابان جردن جنب  ساختمان شيشه اي كيان رسيدم آنجايي كه روزها و هفته ها آرزوي ديدنش را داشتم . قرار ملاقاتمان در طبقه دهم اين ساختمان بود  جايي كه همتبار خوبمان جناب مهندس هيبدي بر مسند يكي از شركت هاي بزرگش تكيه زده است ماشينم را به پاركينگ هدايت كردم و كيفم را برداشتم و وارد ساختمان شدم و كليد شما ره 10 آسانسور را فشار دادم  پشت درب اين طبقه نوشته بود شركت دريايي زاگرس  .كليد زنگ را فشار دادم درب بازشد از خانم مسئول اطلاعات خواستم به جناب مهندس اطلاع دهند آقاي زارعي از چغاگرگ .چند دقيقه اي فرصت خواستند  و در اطاق انتظار نشستم  در اين لحظات دلم براي ديدن دوباره مهندس مي طپيد  بلاخره درب اتاق رييس باز شد آقاي زارعي را هدايت كنيد  آره اون صداي خود مهندس بود

به رسم ادب درب زدم و اجازه خواستم  آقاي مهندس با لبخندي مهربان و با گرمي از من استقبال كرد و  و ضمن خوش آمد گويي فورا از احوالات همتباران و هم ولايتي ها سوال نمودند كه بنده هم سلام گرم آنها را به صورت ويژه  رساندم و گزارشي از وضعيت كنوني و قبل همتباران هيودي در چغاگرگ و دزفول ارائه نمودم و همچنين گزارشي از سفرم به روستاي كاج  ( جايي كه مهندس يك دييرستان دخترانه دو طبقه به ياد همسر با وفايشان ساخته اند  10 كيلومتري شهرستان اردل ) و همچنين  روستاي چغاگرگ ارائه كردم

DSC00942

 

اگر چه دلم ميخواست ساعت ها با مهندس گفتگو كنم و با توجه به همه مشغله كاريش برايم وقت ويژه اي در نظر گرفته بود ! اما بنده كه خيلي حرف ها داشتم بزنم سعي كردم به صورت خلاصه مطالب را به اطلاع ايشان  برساندم . به هر حال بعد از جلسه با ايشان خداحافظي كردم و چند لحظه اي هم با فرزند برومندش آقا فرهاد گپ زديم  و با راهنمايي آقاي مرادي از ساختمان شيشه اي كيان خارج و به سمت جنوب شهر به راهم ادامه دادم در جنوب شهر وضعيت كاملا متفاوت است با بالاي شهر ؛ كه هر رهگذري آن را به خوبي حس ميكرد  اما مهندس خوب همتبار ما اين حس را داشته و دارد كه توانسته است  تا كنون خدمات بسيار خوب و ماندگاري از جمله ساخت حسينيه و مدرسه روستاي چغاگرگ را برعهده بگيرد و نگاه خود را بسوي مستضعفين هم ولايتي  خود معطوف بدارد

مي دانم بسياري از هيودي تباران اين بار نيز انتظار ديدنش را دارند پس تا لحظه ديدارش وقت زيادي نمانده است ايشان قرار است براي افتتاح مدرسه  به چغاگرگ سفر نمايند تاريخ اين سفر متعاقبا از طريق وبلاگ چغاگرگ به اطلاع عموم خواهد رسيد

 پس تا اميد ديدار در آن روز خدا يارتان باد

 ادامه مطلب را مشاهده نمایید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زارعی  | لینک ثابت |

رسومات قدیم شنبه بیستم تیر 1388 7:51
سلام چند وقتي نبودم 

 دراين پست مي خوام از آداب و رسوم  و روحيات  مردم  لر تبار بختياري   در  ايام قديم براتون بگم

وآن اينكه : در قديم  بختياري هاي قديم از يك طرف محبوبيت و اطاعت و مهماندوست بودند  و نسبت به زنها و به طايفه خود وفادار و به كلي از اخلاق بد منزه بودند  و از طرف ديگر وقتي متغيير ميشوند  به بالاترين درجه عصابنيت مي رسيدند  خصوصا در مواقعي كه به آنها توهين شده باشد  ويا كسي از آنها به قتل رسيده باشد  در اين مورد مي توان  خون و كالات را مثال زد  كه نسل اندر نسل بر دشمني و كدورت آنها مي افزايد  البته در نهايت بعد از مدت طولاني  وبا مراسمات بسيار پيچيده  اين كار به خون بس  انجام ميشود  اما خيلي ها  از هم دل نگران  ميشوند

 در قديم لباس و قيافه آنها عموما يكسان ؛ صورتا سياه چرده  و زلفهاي سياه دو شقه از پشت گوش آويزان داشتند و چشم و ابروي و ريش و سبيل  سياه  و كلاه سياه بر سر و عباي سياه  ويا چوغا بر دوش  و رنگ لباس زنها  رنگ طبيعت و عمدتا آبي بود

مردها تندرست و قوي هيكل و آثار مردانگي در وجودشان كاملا هويدا بود و به سبيل خيلي اهميت ميدادند  و شلوار گشاد به پا داشتند و قطار فشنگ به كمر و تفنگ برنو به دوش  وكارد و تپانچه در كمر  بود ويك شال مسقطي  به دور كمر مي بشتند

زنها بلند و خوش قامت  و خوش اندام  ....

بقیه را در ادامه بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زارعی  | لینک ثابت |

یک مقاله یک اندیشه دوشنبه هشتم تیر 1388 8:24

نمي خواستم فضاي وبلاگ را از اينگونه  مقولات  پر كنم اما چاره اي نيست اين يك مقاله  را بي خيال  واما 

اسلاحات يا اثلاحات  يا اصلاحات – اسول گرا يا ااثول گرا يا اصول گرا

خيلي ها تا كنون حتي نمي دانستند هجا هاي كلمه اش را درست بنويسند در صورتي كه این پرسش بسیار شنیده شده وفراوان پاسخ گفته شده است ولی گویا هنوز سخن دراین باره بایسته است .می گویند اصلاح طلبان درسالهایی که گذشت نگفته اند که چیست این اصلاحات ؟ پوشیدنی است ویا نوشیدنی ؟ با نان ما چه می کند ؟ وبرای  ماچه درانبان دارد ؟ این را گفته ام که بازهم بگویم که برخی از اصلاح طلبان بااین سخن هم آهنگ شده اند که ما اصلاحات را تعریف نکرده ایم واین خود بهانه ای شده است برای بیشتر گفتن . نظر شما را نمي دانم  اما اصلاحات از ديديد ما  با ص صادرات است اصلاحات آن است که حق شهروندی به رسمیت شناخته شده وگرامی داشته شود  . آزادی های فردی وهمگانی پاس داشته شود . کسی به جرم اندیشه دربند نباشد . مخالفان برای ابراز مخالفت آزاد باشند وبتوانند با افکار عمومی باداشتن تریبون ارتباط برقرار کنند . برداشت ها ی گوناگون مورد پذیرش باشد . از انتخابات آزاد وآزادی رأی مردم دفاع شود . قدرت انتخاب به مردم داده شود . قدرت امر ی زمینی است وباید پاسخگو ونقد پذیرباشد .زبان مردم برای گفتن دربرابر حاکمان به لکنت نیافتد .فرد گرایی وقهرمان پروری جای خودرا به گروه  واندیشه پروری بدهد .آزادی رسانه ها وآزادی اجتماعات پاس داشته شود  و.........چیزهایی دیگربرهمین نشان که تنش زدایی کردن وامنیت فراهم ساختن تا خشتی برخشتی گذاشته شود ونانی به سفره ی مردم برود. دستان مردم به  جیب دیگران نباشد بلکه بازوان خودرا بنگرند .گدا پروری  نكنيم وتولید خالص را پی گیریم .تا هر کسی بتواند توان خویش بیاورد وخود ودیگران را ازنتیجه بهره رساند  .این ها درک مشترکی بوده است که سالها ترویج شده وکسی  این ارزش ها را از یاد نبرده است .شاید این پرسش رواتر با شد که آیا اصلاح طلبان برای رسیدن به این خواسته ها از روش یگانه ای بهره جستند ویااینکه  هر کسی ساز خویش کوک کرد؟ .گام هایی تند ویا کند برداشته شد ؟درمیان اصلاح طلبان هستند کسانی که می گویند برخی تند روی ها راه رابرما بست. ودیگرانی نیز می گویند  که از دست دادن فرصت ها مارا گرفتار کرد واز رفتن باز داشت . که این بایست درگفتگویی روشن ودوستانه وبانقد جدی به بررسی گذاشته شود که درسی شود برای بهره گرفتن وبه کار بستن .گستردگی طیف اصلاح طلبان هم نباید از دید دور داشت که از اصلا حات سا ختار شکن ودر چار چو ب ساختار دراین سالها گفته اند .ولی این گفته براین پایه بوده است که درگذر زمان برخی گمان برده اند برای رسیدن به آزادی ومردم سالاری می توان درهمین چار چوب به پیش رفت وگروهی پنداشته اند که این چار چوب توان پاسخ گویی به این نیاز را ندارد .ولی دراصل نیاز به مردم سالاری کسی تردید نکرد ه است .با گذشت زمان برخی به این وادی وگروهی به آن وادی رخت افکنده اند وهنوز این آمد وشد ادامه داردخيلي ها نمي دونستند حتي لفظ اصلاحات و اصول گرا يعني چه  اما در اين مرحله  حتي ننه جون من هم مي داند كه ديگر اين واژه ها چيست بنابراين نبايد مردم را گول بزنيم و جو سازي كنيم و دروغ گويي كنيم و سر هم كلاه بذاريم چون اكنون دنياي ارتباطات است  هر چند كه بخواهند جلوي يك وسيله ارتباطي را بگيرند همانند جلوي آب را گرفتن است  به محض اينكه جلويش بسته شد از جايي ديگر شروع به جستجوي راهي براي خروج  ميكند  ودر مسير خود ارتباط را برقرار ميكند و ادامه ميدهد

امروزه در روستاها هم ماهواره كار ميكند مگر گوگل ارت را ملاحظه نكرديد تا حتي روستاهاي دور افتاده را زوم ميكند پس چگونه خودمان را بايد گول بزنيم وصحنه سازي كنيم افكار كهنه را بايد دور ريخت جوري ديگر چشمها را بايد باز كرد  اكنون اوباما هم ميداند چنگ و درگيري و حمله خوب نيست و دارد نيروهاي خود را از عراق و افغانستان بيرون مي كشد

پس راه فعلي درگيري نيست بلكه انديشه و فكر است كه چگونه راهي براي خروج بايد پيدا كرد چگونه كار كرد كه خداي ناكرده پشيمان نشويم و خون از دماغ كسي خارج نشود چگونه كار كنيم كه همگان راضي باشند نه اينكه در دو جبهه قرار بگيريم  وحتي من و همكارم كه تا ديروز با هم  كار ميكرديم با جان و دل   ؛ اكنون او مرا كافر خطا كند و من اورا دشمن  ! نه به اين صورت به نظر كار درست شدني نيست بلكه بايد با صعه صدر و بدون ايجاد خطا هاي گذشته در مسيري درست با فكر و انديشه  ؛ گام به گام   وهدفمند و با دقت كار را طراحي و اجرا كرد

و طرف مخالف راهم به سازش  دعوت كرد وبرايش ساز و كار تعريف كنند وقوانين هم نبايد براي مردم گنگ باشد بلكه همانگونه كه ۴۸ میليون راي دادند  نماینده ۴۸   ميليون هم بايد تصميم بگيرد نه نيمي از آن .درست است كه ما يك رييس جمهور بيشتر نمي خواهيم  اما نمي توان نيمي  از جمعيت ميليوني را هم ناديده گرفت پس براي همين بايد يك مجمع بي طرف دراين قضا يا كدخدامنشي كند و پا پيش گذاشت و هر آنچه خداپسندانه است انجام شود

 

نوشته شده توسط زارعی  | لینک ثابت |

آسياب ما شنبه ششم تیر 1388 7:39

آسياب د ه ما

كار مردم بلاد ما در 35 سال پيش بيشتر كشاورزي و دامداري بود چون چغاگرگ روزگاري مركز همه روستا هاي اطراف خود بود بنابراين يك آسياب هم داشت مردم به اون مكينه  مي گفتند  اما يادمه آسياب (مكينه) در چند قدمي منزل ما بود وقتي مش يدا... روشنش ميكرد صداي تق تق  آسياب به گوشمان مي رسيد

بزرگتر ها مي گفتند وقتي آسياب كار ميكنه نبايد نزديكش برين

 براي همين  آدم كنجكاو ميشد كه چرا نبايد نزديكش رفت . مردم اهالي روستا ي خودمان و ديگر روستاها بارهاي گندمشان را با الاغ يا قاطر به درب آسياب مي آوردند  و مش يدا... براشون توي دفتر قديميش  نوبت مي زد

آسيان با آب كار ميكرد يك پنجره كوچيك هم از سمت خزينه آب به طرف جاده داشت  دوست داشتيم داخل آسياب را ببينيم  بنابراين يا از طريق اين پنجره نگاه مي كرديم يا از بلاي دريچه لوله پشت بام . بعضي مواقع هم شيطوني ميكرديم و يك تكه سنگ روي دودكش آسياب قرار مي داديم تا هر وقت شروع بكار كرد ببينيم چي ميشه

بلاخره يك روز نوبت آسياب گندم هاي خودمان شد وبه هر حال تونستم به داخل برم

آسياب تشكيل شده بود از يك موتور بزرگ دورديفه با چرخ هاي بزرگ كه يك نوار نقاله بزرگ هم به اون وصل شده بود ويك استخر كوچك آب   واز بالا هم يك سكوي قيف مانند ، كه گندم ها را درون آن مي ريختند  و آرام آرام از سوراخ كوچكي كه داشت به پايين هدايت مي شدند و لابلاي سنگ آسياب قرار مي گرفتند و آرد مي شدند  وقتي داخل آسياب ميشدي كسي صداي كسي را نمي شنيد بايستي با علامت به همديگر اطلاع مي دادند

به هر حالا از پله ها با لا رفتم و دوست داشتم روي اونا بشينم و با دستم گندم ها را به طرف  سوراخ قيف هدايت كنم  توی حال خود بودم که

 يه هو يك نفر گوشم را گرفت گفت اينجا چكار ميكني  مگه نمي دوني نبايد دستت را درون قيف نكني ؟ دستت را پايين ميكشد! بيا برو پايين و درب كيسه ها را بگير  تا آرد ها را داخل اون بريزيم  اره اون پدرم بود كه خيلي دوستش داشتم اما  خدا مرا از بودن با اون محرم ساخت و دراواخر سال 1358 به درگاه ايزدي پيوست وبراي هميشه در جايگاه ابدي خود قرار گرفت و جاودان باقي خواهد ماند  روحش  شاد  و ديگه از اون به بعد هم  اهالي روستا يمان تصميم به مهاجرت گرفتند و آسياب ده ما هم  براي هميشه خاموش شد

و دومین روزگار سختی ما آغاز شد

نوشته شده توسط زارعی  | لینک ثابت |

 
.............